تبليغاتX
jOOdi abOt
jOOdi abOt



مي دونستي عينك گرفتم؟

 

مي دونستي عينك گرفتم؟

عينك خريدم تا تو رو بهتر بشناسم .

يه چيزي اگه بازم اومدي لطف كن عكس فرماي كاري رو كه ميكردي واسم e-mail كن .

مرسي.

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط جودي ابوت |

 

یاد من نبودی اما

                     من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من

                      دل به هیچ کسی نبستم

اگه باشی با نگاهت

                      میشه از حادثه رد شد

میشه تو آتیشه عشقت

                      گر گرفتنو بلد شد

اگه دوری اگه نیستی

                      نفس فریاده من باش

تا ابد تا ته دنیا

                       تا همیشه یاد من باش

سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط جودي ابوت |

 

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ... 

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

و با همان بغض گفت :

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

بگو زیبا بگو. 

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... 

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

خدا جون خدای مهربون،

خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم 

تو رو خدا ... 

چرا ؟

ولی این مخالف با تقدیره.

چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم 

قد مامانم، ده تا دوستت دارم. 

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ 

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

مگه ما با هم دوست نیستیم؟ 

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ 

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : 

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

دوشنبه ششم مهر 1388 توسط جودي ابوت |

یکی بود یکی نبود

 

یکی بود ، يكي نبود. يه روز قشنگ پاييزي حدود شش سال پيش پيدات كردم. هوا زياد سرد نبود ولي تو سردت بود نه از هوا بلكه  از سردي ما آدما. هر كسي  تورو ديده بود يكي از پرهاتو كنده بود .

نمي تونستي پرواز كني . با خودم بردمت خونه. خونه اي كه نمي ذاشتم يه غريبه وارد بشه. خونه اي كه عاشقونه دوسش دارم. تو رو با خودم بردم خونه .يه جاي خوب واست درست كردم . كم كم بهم عادت كردي. كم كم منو شناختي. هميشه با هم بوديم. نه تو ميل پرواز داشتي و نه من مي تونستم ازت دل بكنم. قفسي در كار نبود.آزاد بودي . بهار ها هميشه پنجره باز بود ولي تو حتي تا لب پنجره نمي رفتي تا حتي نگاهي به بيرون بكني.

با هم خوش بوديم. خيلي خوش .

اما....

حدود چند ماه پيش يه روز ديدم يه پرنده روبه رو خونه نشسته داره آواز مي خونه. ديدم با چه شوقي رفتي لب پنجره.اما پرواز نكردي. اون پرنده كه تو رو ديد  اومد پيشت. يه كمي موند و پرواز كرد و رفت.

ديگه روزا هميشه منتظرش بودي . اون مي اومد باهات كمي مي موندو مي رفت.

مي ترسيدم تو هم باهاش بري. و اين ترس هميشه با من بود . بهم مي گفتن تو رو بندازم توي قفس. ولي نه من دل اين كارو نداشتم.تو آزاد بودي.

امروز صبح باهاش رفتي واسه هميشه. حتي يه نگاه هم به من نكردي. و حالا من فقط مي ترسم كه زمستون چه كار مي كني؟

دلم برات تنگ ميشه. نمي خوام روزگار بهت سخت بگيره كه مجبور بشي برگردي پيشم.فقط يه خواهش دارم مواظب خودت باش.

دوشنبه ششم مهر 1388 توسط جودي ابوت |

وجدان پاک...

 

چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند
.
چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند
.
چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند
.
اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند
.
شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
شما نمي توانيد يک کلمه از ئرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد
.
ورزش کنار درياي آقايون چيست؟
هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند
.
به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
با استعداد
.
فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
نرخ اوراق بهادار رشد مي کند
.
خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم
.
دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند
فکري ندارند - کاري ندارند
.
در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟
توريست
.
اگر آقايون هم باردار مي شدند آنوقت
خدمات پزشکي در مغازه هاي خواروبار فروشي هم ارائه مي شد
.
آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد
.
يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق
.
براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
سه تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطئ ماهيتابه برسد
.
آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
"کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن"
.
تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و
يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند
.
زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه مي گذرد؟
ملافه را روي سرشان مي کشند و مي گويند "تو خيلي نازي عزيزم
.
يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها
.
شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند
.
چرا عنکبوت هاي سياه پس از جفت گيري، جفت خود را مي کشند؟
به اين خاطر که مي خواهند قبل از شروع خرخر جلوي آنرا بگيرند
.
چرا مردان تنها در نيمي از زندگي خود با بئران مواجه هستند؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي خود در دوران نوجواني به سر مي برند
.
آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد
.
رفتن به بار مجردها چه فرقي با رفتن به سيرک دارد؟
در سيرک كسي صحبت نمي کند
.
چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند
.
شما با مرد مجردي که تصور مي کند بهترين هديه خدا نصيب او شده چه مي کنيد؟
او را مبادله مي کنيم
.
چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند
.
شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و ئحتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند
.
فرق يک شوهر جديد با يک هاپوي جديد در چيست؟
بعد از يک سال هاپو هنوز هم از ديدن شما به هيجان مي آيد
.
نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

انشاء یک دختر 10 ساله

 

مسلما ً این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم : " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش ام بی ای است " . " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده
.

خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است . این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند . من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد چون او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست
من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند . ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

شب قدر و حالاش

 

چند شب پیش که شب قدر بود کلی دعا کردم . به خاطر کارایی که تو گذشته کردم و به خاطر تموم کسایی که آیندشون واسم مهمه و به خاطر قبولیم تو کنکور و . . .

امیدوارم خدا منو قابل بدونه . خدایی که همیشه پشتم بوده و بهم حال داده .

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

الاف

 
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

معرفي نامه

 

قابل توجه جناب آقاي محمد(آرسا) :

من جناب عالي رو اصلا نميشناسم .

لطفا آدرس وبلاگتون رو بذاريد .

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

100 سال بعد

 

با امروز ميشه ۳ ماه و ۲۳روز . من كه در عرض يه هفته واسه ديدنت پر پر ميشدم اين مدت و بدون تو سر كردم . نميدونم چه اتفاقايي برات افتاده ، ولي فكر كنم دوستات بالاخره با هر ترفندي شده قلبت و از من بگيرن .خيلي دلم براي صدات و چهره ي معصومت تنگ شده .

موفق باشي مهربونم.

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

 

بعضي آدم ها فقط جدول و سرگرمي اند و بعضي ديگر معلومات عمومي؛

از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت، از روي بعضي جريمه؛

بعضي از آدم ها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم، و بعضي آدم ها را نخوانده بايد دور انداخت؛

 بعضي آدم ها جلد زركوب دارند و بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك؛

بعضي آدم ها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ سفيد؛

بعضي آدم ها ترجمه شده اند؛

بعضي تجديد چاپ ميشوند؛

و بعضي فتوكپي آدم هاي ديگرند... .

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

بدون شرح

 

انتظار سخت است

فراموش کردن هم سخت است

 اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی

یا فراموش کنی

از همه

سخت تر است. 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

حال گیری باحال

 

دختر جوانی از مکزیک برای ماموریت اداری چند ماهه به اسپانیا منتقل می شود.

پس از دو ماه نامه ای از طرف نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز!دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام!!!!و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
با عشق:روبرت

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد,از همه همکاران و دوستانش می خواهد عکسی از نامزد,برادر,پسر دایی,پسر عمو....خودشان به او قرض بدهند و همه اون عکس ها که کلی بودند با عکس روبرت,نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی پست می کند,به این مضمون:

روبرت عزیز!مرا ببخش,اما هر چه فکر کردم قیافه ی تو را به یاد نیاوردم,لطفا عکس خود را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان....

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

فقط متن

 

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی هرگز نگو دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداردهرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری

 

 

ای کاش آسمان حرف کویر را درک می کرد و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد ! ای کاش واژه ی حقیقت آنقدر با دلها صمیمی بود که برای بیانش نیازی به شهامت نبود ! ای کاش دلها آنقدر خالص بود که دعای قلب بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد ! ای کاش پروانه عشق را در سوختن شمع می دید و او را باور می کرد ! ای کاش با هم بودن معنی عاطفه را درک می کرد !!!

 

اگه بپرسند بهترین، زیباترین، شجاع ترین، محبوب ترین، داناترین، عاقل ترین ادم کیه؟ انگشتمو به طرفت تو دراز می کنم و می گم این نمی تونه باشه

 

زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حركت باشی ....آلبرت انیشتن

 

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من و تو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

 

یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه !اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست

 

هرگز نگو "دوستت دارم " ! _: اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی... . درباره ی "احساسات " سخن نگو _: اگر واقعا وجود ندارد... . هرگز "دستی را نگیر" ! _: وقتی قصد شکستن قلبش را داری... . هرگز نگو "برای همیشه " ! _: وقتی می دانی جدا می شوی... . هرگز "به چشمانی نگاه نکن " ! _: وقتی قصد دروغ گفتن داری... . هرگز "سلامی نده" ! _: وقتی می دانی خداحافظی در پیش است... . "قلبی را قفل نکن " ! _: وقتی کلیدش را نداری

 

 

بزرگترین حادثه:تولد........بزرگترین ثروت:جوانی...........بزرگترین خاطره:اشنایی..........بزرگترین تجربه:عشق.............بزرگترین ارزو:وصال...............بزرگترین نعمت:خوشبختی.....................بزرگترین غم بی وفایی................بزرگترین درد جدایی................بزرگترین اندوه :مرگ.............بزرگترین بلا :ناامیدی

 

هیچ وقت رازت رو به کسی نگو وقتی خودت نمی تونی حفظش کنی چطور انتظار داری کسی دیگه برات راز نگهداره

 

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه رو نداره تندیسی زیبا نمی شه.فقط یکبار فرصت داری تا از وجودت تندیس بسازی ،پس از زخم تیشه خسته نشو

 

 

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم... مرگ آنست که از خاطر تو محو شوم

 

 

نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم

 

 

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

اينم متن واسه تقويت زبون

 

 شهر را خالی از تو می بینم. چراغهای روشن شبهای کودکی ام، خاموشند و اندکی کوچه های بن بست می بینم و شهر را خالی از تو می بینم. یادم می آید همه فکر کردنهای یواشکی، پای حوضچه حیاط خانه و ناگهان سررسیدن تو و چراغهای کوچه که همه روشن بودند. شبها، تو که خسته بودی، من با همه وجودی پر از بازیهای تنهایی. شبها، تو که خسته بودی، بن بست کوچه هم روشن بود. حالا، کمی که بزرگ شده ام، شهر را خالی از تو می بینم. آخر کسی نیست به من بگوید چرا من اینجا بی تو هستم. و تو خیلی آن طرف شهر لحظه به لحظه کوچه های خاموش را می شماری تا من سر برسم.
دیگر پای حوضچه، یواشکی نمی شود بازی کرد.

I see the city empty of you. The bright lights of my childhood nights are off and I see a few dead end allies and I see the city empty of you. I remember all secretly thinking, corner of house and suddenly you, arriving, unexpectedly and the lights of alley all turned on. Nights when you were tired, dead end line was on. Now grown up a little, I see the city empty of you. There's nobody to tell me the reason of being without you. And you really far from here count the moments of darkness of allies until my unexpectedly arriving.
It's not possible to play corner of house secretly

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

وقتي كله گنده نباشي اين مشكلاتم پيش ماد ديگه . تاج ميره رو زانوت

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

خفه شو

 

وااااااااااااااااي خدا سرم رفت . كشتن خودشون و با اين مجلس و لايحه و  . . .  . بابا بيخيال ديگه.

راستي مطمئنم فكرشم نميكرديد من طرف احمدي نژاد باشم .

فقط گفتم بدونيد . حوصله بحث سياسي ندارم  

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

خاطره

 

بازم اومدم . اومدم به اين دوستاي قديمي كه لينكشون كردم ولي ازشون ديگه خبري نيست سر بزنم .

دلم براشون تنگ شده

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

خدااااااااااااااااااااااااا

 

دلم گرفته . دلم گرفته . دلم گرفته . آقا حوصلم سر رفته . اصلا مگه زوره ؟( دارم چرت و پرت ميگم )

باشه . پاشو ديگه شصت ساعته الافم كردي

انگار تو نميخواي رضايت بدي .

خودم ميرم .

دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

عاشقشم

 

يك فكر ديگر

امشب تمام خويش را از غصه پر پر ميكنم

گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم

تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست

ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم

يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من

به احترام رجعتت من ناز كمتر ميكنم

يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم

صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن

من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم

شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو

يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم

گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم

زيبا خدا پشت و پناه چشم هاي عاشقت

با اشك و تكرار و دعا راه ترا تر ميكنم

 

دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

ببخشيد

 

من اومدم . . .

 

اول از همه بايد از همه ي دوستاي گلم بابت اين تاخير يه ماهه عذرخواهي كنم و بعدش بگم : دوستتون دارم

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط جودي ابوت |

دو قدم مانده به صبح

 

                                 من موفقم مثه هميشه . . .

كنكور دادم . عالي بود . ان شاءا. . . سال ديگه خون . . .

چه قدر من درس خونم .  !Oh my God

جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

منت كشي تعطيل

 

ديگه بسه ، خسته شدم از بس واسه اين مهربون نامهربون نوشتم و

نيومد .

هر جور راحتي . اگه گذرت اين طرفا افتاد بدون كه ديگه منتظرت نيستم و حالا بدون عذاب وجدان و راحت با هر كس و هر جور خواستي باش . ببخشيد كه تا الان دلم و به برگشتت خوش كرده بودم .

خوب همش همين بود . . .

دوستاي گلم من فردا كنكور (آزمايشي) دارم و نميام . ولي مطمئن باشيد به محض برگشتتن به همتون سر ميزنم .

دوستتون دارم 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

نميخوام

 

 

 

   من مهربونم و ميخوام

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

تست عشق و دوستي ( جالب و خواندنی)

 

يك تست ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات آن پاسخ دهيد

سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟


سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)
 

سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟
 

سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
 

سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد..صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟


  
 

جواب ها  :

جواب سوال اول:

جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد.


جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.


جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.


جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتر و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.

جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

گمشده

 

سلااااااااااااااااااام دوستاي گلم :

آقا اين مهربون و من كه نونستم پيداش كنم ، شما ازش خبري نداريد؟

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

چارلي

 

چارلي چاپلين به دخترش گفت :

تن عريانت را زماني به كسي نشان بده كه قلب عريانش را به تو نشان داده باشد . 

 

نظر يادت نرن

جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

خود ارضايي

 

راستشو بخوايد من از اين كار متنفرم . به خاطر همينم متن و پاكش كردم . اصلا به نظر من اين كار انقدر پست و كثيف كه چيزي جز ضرر نداره .

متني كه قبلا گذاشته بودم توش نوشته بود خود ارضايي از نظر اسلام اشكال نداره ولي در عين حال كلي براش ضرر نوشته بود . بايد به اطلاع همه ي دوستاي پاكم برسونم كه اسلام با هر كاري كه باعث اذيت و آسيب به بدن بشه مخالفه مثل زدن ريش با تيغ  ، خال كوبي كردن و . . .

جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

دلتنگي

 

سلام :

اميدوارم حالتون خوب باشه و برخلاف من سرحال باشين !

امروز با شكوفه رفتيم سينما تا مثلا روحيمون شاد بشه (البته بيشتر از اون به خاطر اون رفتم تا شايد اتفاقي ببينمش) و زد از شانس بد ما يه فيلمي بود كه از درد و غم آدما ميگفت . منم كه دو ماه بيست و چهار ساعته دپرسم و مدام به مهربونم فكر ميكنم . راستيييييييييييييييي اينو نگفتم كه مهربون يه چند روزي اومده اينجا . آخه دانشجويه .

مطمئنم فكرشم نميكنه كه من هنوزم بعد از دو ماه از دلتنگيش گريه كنم ! كاش اينا رو بدونه . خدا ميدونه كه چه قدر دلم براي صداي مهربونش تنگ شده . انگار همين ديروز بود كه از خونه ي خالش زنگ زده بود و ميگفت مهرنوش و اوردم پارك . وقتي ياد خاطرات چهار سالم ميفتم فكر ميكنم قلبم از غصه نزديك وايسته .

بسه ديگه ، حتما با خودتون ميگيد اين چيزا چه ربطي به ما داره .

منو ببخشيد كه سرتون و درد اوردم .

تا بعد ، باباي . 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط جودي ابوت |

چند تا عكس مزخرف

 

 

 

 

چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط جودي ابوت |



سلام :
من جودي ابوتم و 18 سالمه .
اولش وبلاگ و واسه يه بنده خدايي راه انداختم . ولي الان واسه دل خودم دارم ادامه ميدم ، چون مهربون رفت .
راستيييييييييي ممنونم كه بهم سر زديد . بازم از اين كارا بكنيد .
دوستون دارم تا . . .

ranginkamoon19@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme

">